شرح و گزارش کامل
به گزارش پایگاه خبری آوانا خبر به نقل از پایگاه خبری تحلیلی کردتودی؛
در جغرافیای روشن دلها، جایی که چشمها از دیدن محروماند و انگشتان، قصه روشنایی را بر نقطههای بریل مینویسند، پرستو و کیانوش کریمی در باغچهبان مریوان، چراغدار رؤیاهای کودکانی شدهاند که با امید، فردا را میخوانند.
به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی «کردتودی»، گاهی برای روشن کردن مسیر زندگی یک انسان، لازم نیست چراغی در دست داشته باشی؛ کافی است خودت معنای روشنایی را با تمام وجودت باور کرده باشی.
در میان هیاهوی روزمرگیها و روایتهای تکراری از دشواریهای زندگی، هستند انسانهایی که بیآنکه چشمشان به جهان پیرامون روشن باشد، راه را بهتر از بسیاری از بینایان میشناسند و با دستانی آشنا به لمس واژهها، پنجرههای تازهای از امید را به روی دیگران میگشایند.
پرستو و کیانوش کریمی، خواهر و برادر نابینای اهل مریوان، از همین جنس انسانها هستند؛ دو معلمی که در مدرسه استثنایی باغچهبان این شهر، نهتنها خواندن و نوشتن، بلکه درس ایستادگی، خودباوری و امید را نیز به دانشآموزان خود میآموزند.
آنان سالها پیش در همین مسیر، روزهای دانشآموزی را تجربه کردهاند و امروز به کلاس درس بازگشتهاند تا دست کودکانی را بگیرند که شاید در آغاز راه، تصویر روشنی از آینده خود ندارند.
از نیمکتهای دانشآموزی تا ایستادن پای تخته امید
پرستو کریمی، معلم نابینای مطلق مدرسه باغچهبان مریوان، کارشناسیارشد روانشناسی عمومی دارد و پنج سال است که به آموزش کودکان با نیازهای ویژه مشغول است. او روزگاری خود در همین مدرسه درس میخواند؛ مدرسهای که نخستین آشناییاش با خط بریل در آن رقم خورد و بعدها به یکی از مهمترین فصلهای زندگی حرفهای و انسانیاش تبدیل شد.
بازگشت به مدرسهای که روزی محل آموختن او بوده، برای پرستو تنها بازگشت به یک ساختمان یا کلاس درس نیست؛ این بازگشت، روایت تکمیل مسیری است که از یادگیری آغاز شد و به آموزش و همراهی با دیگران رسید.
او درباره انتخاب مسیر زندگیاش میگوید: «در اولین روز آمدن به اینجا با خط بریل آشنا شدم و توفیق پیدا کردم که در خدمت جامعه معلولان باشم؛ با این آرزو که نگذارم فرد دارای معلولیت به دلیل بیسوادی و ناآگاهی در گوشه خانه بنشیند.»
در پس این جمله، آرزویی بزرگ نهفته است؛ اینکه هیچ کودکی صرفاً به دلیل تفاوتهای جسمی از حق آموختن، تجربه کردن و ساختن آینده محروم نماند. پرستو امروز در همان فضایی تدریس میکند که روزی به او فرصت یادگیری داد و میکوشد این فرصت را برای نسل تازهای از دانشآموزان فراهم کند.
نابینایی؛ تفاوتی که نباید به محرومیت تبدیل شود
وقتی از پرستو میپرسیم نابینایی چقدر دشوار است، پاسخ او نه انکار واقعیتهای زندگی، بلکه تأکید بر توانایی انسان در مواجهه با دشواریهاست.
او معتقد است نابینایی محدودیتهای خاص خود را دارد، اما نباید آن را به معنای ناتوانی در زندگی و رسیدن به موفقیت دانست. از نگاه این معلم، کودکان نابینا از نظر هوشی تفاوتی با دیگر کودکان ندارند و آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، فراهم کردن فرصت مناسب برای یادگیری و رشد آنان است.
پرستو در کلاس درس، با دانشآموزانی روبهروست که هرکدام داستانی از تلاش و مقاومت دارند. او از دانشآموزی یاد میکند که علاوه بر نابینایی، از داشتن دست نیز محروم است، اما با لبهایش خط بریل را میخواند؛ تصویری تکاندهنده از اراده انسانی که نشان میدهد راه یادگیری، حتی در دشوارترین شرایط، میتواند همچنان باز بماند.
چنین روایتهایی در مدرسه باغچهبان، تنها خاطراتی تأثیرگذار نیستند؛ آنها یادآور این حقیقتاند که توانایی انسان را نمیتوان تنها با معیارهای ظاهری سنجید. گاهی آنچه در نگاه نخست ناتوانی به نظر میرسد، در پرتو آموزش، تمرین و حمایت به فرصتی برای شکوفایی تبدیل میشود.
قصه دوقلوهایی که با بریل به دنیای واژهها رسیدند
در میان خاطرات پنج سال تدریس پرستو کریمی، ماجرای دو دانشآموز دوقلو جایگاه ویژهای دارد؛ دو کودکی که حدود دو سال پیش به مدرسه باغچهبان آمدند و والدینشان از اینکه فرزندانشان هنوز خواندن و نوشتن را نمیدانستند، نگران و اندوهگین بودند.
پرستو آن روزها را اینگونه روایت میکند: وقتی پدر و مادر این کودکان وارد دفتر مدرسه شدند و مرا دیدند، تصور نمیکردند خانمی نابینا بتواند بخواند و بنویسد. شاید برای آنان، دیدن معلمی که خود با نابینایی زندگی میکرد، اما مسئولیت آموزش کودکان نابینا را بر عهده داشت، تجربهای متفاوت و دور از انتظار بود.
مدتی از ثبتنام دوقلوها گذشت و پرستو آموزش خط بریل را به آنان آغاز کرد. روزها سپری شد تا نقطههای برجسته بریل، که در ابتدا مجموعهای از نشانههای ناآشنا بودند، کمکم شکل واژهها و کلمات را به خود گرفتند.
روزی که والدین این دو کودک دوباره به مدرسه آمدند، با صحنهای روبهرو شدند که انتظارش را میکشیدند؛ فرزندانشان میتوانستند با کمک خط بریل بخوانند.
خوشحالی پدر و مادر، برای پرستو تنها نتیجه موفقیت یک دوره آموزشی نبود؛ این لحظه، ثمره امیدی بود که در دل خانوادهای نگران جوانه زده بود. کودکانی که پیشتر در آغاز مسیر سوادآموزی قرار داشتند، حالا نخستین گامها را برای ورود به جهان واژهها برداشته بودند.
شاید ارزش واقعی معلمی را بتوان در همین لحظهها جستوجو کرد؛ زمانی که آموختههای یک دانشآموز، نگرانی خانوادهای را به شادی تبدیل میکند و زحمات معلم، در برق امید چشمهای پدر و مادر معنا مییابد.
خانواده؛ تکیهگاهی برای عبور از دشواریها
پرستو در کنار تلاشهای فردی خود، نقش خانواده را در پیمودن مسیر زندگیاش انکار نمیکند. او دو خواهر و دو برادر دارد و خود و برادرش کیانوش تنها اعضای نابینای خانواده هستند. از میان همراهان زندگیاش، از پدر و مادر و برادرش بهعنوان مهمترین حامیان خود یاد میکند و با قدردانی از آنان میگوید که خود را مدیون محبت و همراهیشان میداند.
حضور کیانوش در کنار پرستو، این روایت را به قصهای از همراهی دو خواهر و برادر تبدیل کرده است؛ دو انسانی که با وجود تجربه مشترک نابینایی، هرکدام مسیر تلاش و خدمت را دنبال کردهاند و امروز در کنار دانشآموزان نابینا، معنای تازهای به مفهوم توانستن بخشیدهاند.
چراغی که با امید روشن میماند
در روزگاری که گاهی دشواریهای زندگی، افراد را به ناامیدی میکشاند، پرستو کریمی حرف پیچیدهای برای گفتن ندارد؛ پیام او ساده است، اما ریشه در تجربه سالها تلاش و مواجهه با واقعیتهای زندگی دارد.
او میگوید: «در زندگی ناامیدی به نظرم وجود ندارد؛ چون خواستن توانستن است و در هر جا تلاش کنی، واقعاً میتوانی موفق باشی، حتی با سختترین مشکلات.»
این جمله برای پرستو صرفاً شعاری زیبا نیست؛ بخشی از تجربه زیسته اوست که در کلاس درس، در آموزش خط بریل و در همراهی با کودکانی معنا پیدا میکند که برای یادگیری به حمایت و فرصت نیاز دارند.
پرستو و کیانوش کریمی، معلمان نابینای مریوان، شاید نتوانند جهان را با چشمهایشان ببینند، اما هر روز به کودکانی کمک میکنند که جهان خود را از راه لمس واژهها، شنیدن صداها و تجربه کردن زندگی میشناسند. آنان در مدرسه باغچهبان، چراغی از جنس آگاهی و اعتمادبهنفس روشن نگه داشتهاند؛ چراغی که نورش نه در کلاس درس متوقف میشود و نه با پایان ساعت آموزش خاموش خواهد شد.
داستان این خواهر و برادر، پیش از آنکه روایت نابینایی باشد، روایت دیدن ظرفیتهای پنهان انسان است؛ روایتی از معلمانی که به دانشآموزانشان میآموزند برای رسیدن به فردایی روشن، گاهی باید مسیر را با انگشتان دست لمس کرد، با اراده پیمود و با امید ادامه داد.
شاید رسالت حقیقی معلم نیز همین باشد؛ اینکه حتی اگر نتواند روشنی جهان را ببیند، بتواند چراغی در دل دیگران روشن کند و به آنان بیاموزد که هیچ دشواری نباید پایان رؤیاهایشان باشد.
💬 دیدگاهها و نظرات مخاطبان
۰ نظر ثبتشده